Part 14

🖤𝓜𝔂 𝓭𝓪𝓻𝓴 𝓼𝓲𝓭𝓮🖤
🥀Aurona🥀
چشمام رو باز کردم و برای واضح شدن تصاویر چندبار پلک زدم تا تونستم دو صورت نگران بالای سرم رو ببینم دکتر هان که دکتر باند مون بود و اون عوضی خیانتکار..سرم خیلی درد می کرد معذب بودن بنابراین خواستم بشینم که زیر دلم باز تیر کشید
-دراز بکش تو یه حمله عصبی رو پشت سر گذاشتی! برای دل دردت به آجوما سپردم یه جوشانده درست کنه کیسه آب گرم و قرص مسکن که کنار تخت گذاشتم هم کمک می کنه که دردت کم بشه و برای حمله عصبیت تا حالا سابقه داشتی؟
-نه
-نمیدونم چه اتفاقی برات افتاده ولی دیگه بهش فکر نکن اگه بازم اینجوری شدی این دارو رو با سرنگ باید به این نقطه از گردنت تزریق کنی فعلا امروز رو استراحت کن
بعد از اینکه دکتر هان بیرون رفت تهیونگ روی تخت کنارم نشست
-گمشو بیرون کیم تهیونگ می خوام بخوابم
-میدونم نباید بهت فشار بیارم ولی اون مسافرت آخری که با هم به لندن رفتیم برای معامله با یکی از باند های بزرگ مافیا بود نه خوشگذرونی...
{فلش بک به 2023 21April}
با بادیگارد هاش وارد بار شد چشمی چرخوند و مردی رو در حال دست تکان دادن دید به سمتش رفت و مقابلش نشست مرد لبخند کثیفی زد و انگلیسی لب باز کرد
-او ویکتور خوشحالم که می بینیمت فکر می کردم با دوست دخترت میای برای همین الیزا دوست دختر عزیزم رو آوردم!
نگاه سردی به دختر هرزه انداخت و گفت
-من برای خوش و بش اینجا نیستم جک فقط بگو چندتا اسلحه می خوای
-فکر می کنم 3500 تا برام کافی باشه
-هشتصد هزار دلار میشه
-خوبه تا دستیارم قرارداد رو تنظیم می کنه من میرم بیرون باید با یکی تماس بگیرم...همین جا صبر کن بیبی جایی نرو و سر جات بشین
اما برخلاف حرفی که به دوست دخترش زد بلافاصله بعد از رفتنش اون سر جاش بند نشد و خودش رو چسبوند به تهیونگ
-هی نظرت چیه تا جک میاد یکم خوش بگذرونیم خوشگله؟
-گمشو دختره آشغال اصلا معلوم هست تا حالا با چند نفر خوابیدی؟!
الیزا صورتش رو جلو برد و شروع به بوسیدن تهیونگ کرد پسر از این کار به شدت شوکه شده بود سریع دختر رو از خودش جدا کرد و با صدایی که متعلق به تمام زندگیش بود سرش رو چرخوند
-ت..تهیونگ تو...
بغض آرونا قلبش رو فشرد بلند شد تا توضیح بده
-صبر کن آرونا من...
اما دختر رفته بود...
{فلش به زمان حال}
-خب این اینکه نیومدی دنبالم رو توجیح نمی کنه
-من‌ می خواستم بیام دنبالت وقتی که اون برگه لعنتی رو امضا کردم سریع خودمو رسوندم ولی تو نبودی حدس زدم رفتی فرودگاه بعد از اینکه تمام پرواز های آینده و گذشته رو چک کردم فهمیدم برگشتی سئول به زور خودم رو به اونجا رسوندم ولی کل عمارت تون با خاک یکسان شده بود و عموت بهم گفت که تو هم با خانوادت توی آتش سوزی جونت رو از دست دادی! فقط تو نابود نشدی آرونا...وقتی اومدم مقر جئون و دیدمت انگار دنیا رو بهم دادن اما نمی تونستم اونجا توی اون موقعیت که وسط دشمنم چیزی بگم
-تهیونگ من دیگه اون دختر پاک و معصوم نیستم تو نمیدونی چه بلا هایی سرم اومده مطمئنم اگه بفهمی دیگه بهم حتی نگاهم نمی کنی
-اینطوری نگو تو هر جوری هم که باشی برای من همون دختر کیوت و نازی که عاشق پشمک،بستنی،شکلات،خوندن و رقصیدنه
آرونا خواست جواب بده اما با به گوش رسیدن صدای جونگ کوک سکوت کرد

پایان پارت چهاردهم ✨

#فیک #رمان #سناریو #بی_تی_اس #جونگ_کوک #Jungkook
دیدگاه ها (۸)

Part 15

Hiiiii

Part 13

سلااام

part:20name: عشق و جداییویو بورا و برگشتم...اون یه پسر بود ف...

Part¹⁶Dance with Devil با صدایی که بغض توش می چرخید گفت _ ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط